X
تبلیغات
عاشقتم عزیزم

عاشقتم عزیزم

خدایا

خدايا من در كلبه فقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرييایيت نداري من چون تويي دارم كه تو چون خودي نداري.

"امام سجاد علیه السلام"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:41  توسط جوجه طلایی  | 

لرزش دست!!!

امروز هم مثل هر .......!:( نه نه!!! مثل روزای دیگه نبود!!

دوست ندارم روزهام مثل همدیگه باشه! باید هر روزم با روزای قبلم و بعدم فرق داشته باشه!!! اینطوری میشه زندگی کرد!

عشقم یک روز اینو به من گفت که نباید روزامون مثل هم باشه! و خدا رو شکر از موقعی که با هم هستیم، هر روز بهتر از دیروزشه، و هر روز چیزای بهتر و جدیدتری از زندگی رو تجربه میکنیم! از این بابت خیلی خیلی خوشحالم!

بازم امروز محبت و عشق رو تجربه کردم. قشنگ تر از دیروز! قشنگ تر از هر روز! ثانیه و ثانیه به اندازه اش اضافه میشه! همون اندازه ای که اندازه نداره! ;)

خیلی دوستت دارم عزیزم. به خاطر همه محبت ها و دلواپسیهات ممنونم! نمیدونم چطوری جبرانش کنم! فقط میتونم بهت قول بدم که مراقب سلامتیم و مواظب عشقمون باشم! امیدوارم کافی باشه!!!

خیلی برام عزیزی! خیلی دوستت دارم! امیدوارم روزی همه این دلتنگی ها و دلواپسی ها رو بتونم جبران کنم! دوریت برام خیلی خیلی سخته! ولی صبر می کنم! صبر صبر صبر! همه زندگیمی! همه وجودمی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:26  توسط جوجه طلایی  | 

خداوند

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک می شود، و بقدر نیاز تو فرود می آید،

و بقدر آرزوی تو گسترده می شود، و بقدر ایمان تو ارگشا می شود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر، بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر می شود، عقیمان را فرزند می شود

ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود، و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره شما

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند،

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد،

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند،

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید، که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود، که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود، که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید، که انسانیت را پاس نمی دارید؟

ملاصدرای شیرازی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:1  توسط جوجه طلایی  | 

امشب دلم گرفته............................

سلام

امشب خیلی دلم گرفت. خیلی خیلی زیاد....................................

اتفاقی برا عشقم افتاده بود که امشب بهم گفت (12 روز پیش حالش خوب نبوده و به من نگفته بود). خیلی خیلی ناراحت شدم، خیلی گریه کردم. خیلی دلم گرفت. نمیدونستم چی بهش بگم. چون میدونم حالمو میفهمید. با هم صحبت کردیم و گفتم که چقدر از دستش ناراحتم. نه فقط به خاطر خودم، به خاطر اینکه وقت نیاز داریم به کنار هم بودن، باید باشیم.

میخواست ازم قول بگیره که من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم، اما خیلی سختم بود که به جون خودش قسم بخورم. میترسیدم ..............! اگه روزی مجبور شم و نخوام بگم چی؟!؟!..... تا اینکه نوشت :"به جون خودم قسمت میدم که منو ببخشی  و بهم رحم کنی " چی مینوشتم؟؟! چی میگفتم؟!؟ به عزیزدلم، به عشق، به هم نفسم! هیچی نگفتم. سکوت کردم. مثل خیلی وقت ها. اما تودلم قسم خوردم. قول دادم که همچین کاری نکنم. چون دوست ندارم حالی رو که الان من پیدا کردم، عشقم یه روزی داشته باشه. اون روز مطمئنا برام خیلی سخت تره.

عزیزدلم، عشقم، جونم، عمرم! خیلی دوستت دارم. همه زندگیمی!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 2:13  توسط جوجه طلایی  | 

خدایا!!!!!!!!!!

گفتم:خدايا از همه دلگيرم گفت:حتي من؟ گفتم:خدايا دلم را ربودند! گفت:پيش از من؟ گفتم:خدايا چقدر دوري؟ گفت:تو يا من؟ گفتم:خدايا تنهاترينم! گفت:پس من؟ گفتم:خدايا کمک خواستم. گفت:از غير من؟ گفتم:خدايا دوستت دارم. گفت:بيش از من؟ گفتم:خدايا انقدر نگو من! گفت:من توام، تو من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 17:54  توسط جوجه طلایی  | 

دوستان عزیزم!

یادم رفت بگم که نویسنده ها تو این وبلاگ فقط یکیه، اما عزیزدلم، عشقم هم مینویسه!

یعنی ازش خواهش کردم که بنویسه!

گفتم، شاید اینطوری بعضی وقت ها فکر کنید حرف ها عجیب غریب میشه! و نمیدونید چی به چیه!! که اون چیزی که اون بالا گفتم علتشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:54  توسط جوجه طلایی  | 

خیلی دوست دارم (خیلی هم که اندازه نداره)

اومدم اینجا!!!!!!!! اما دلم اونجاست!!!

چه کار کنم؟! دست خودم نیست!! دیوونشم!

قشنگ ترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدانی عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات هستم.

خیلی دوست دارم عزیزم!! عشق خودخودمی!! عمرمی! جونمی! دیوونتم! عزیزدلمی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:11  توسط جوجه طلایی  | 

(-_-)

شرمنده جوجه طلايي که پست رو دير رو وب لاگمون گذاشتم ، ديشب نشد که بذارم ، بلوگفا مشکل داشت!
منو ببخش عزيزم.

ساعت 21:01 ديدمش! از اتوبوس پياده شد! اومد به سمتم ، خاستم که بغلش کنم ، اما اطرافمون پر از چشماي حسود بود! 
اونم ميخاست!

شروع کرديم به حرف زدن! مهريه شو بهش دادم ،  مثه هميشه يکي از اون خنده هاي خشگلشو بهم هديه داد! 
قربون خنده هاش بشم.
اتوبوس ميخاست حرکت کنه ، رفتيم توي اتوبوس ، نوک طلا رو صندليش نشست ، منم دست دادم که برم 
صورتمو بوسيد ، خداحافظي کرديم و من پياده شدم. 
 من کنار اتوبوس واستادم و نگاش کردم! شروع کردم به دعا کردن ، دعا کردم وآروم اشک ريختم ، 
نوک طلا جونمم گريه ميکرد ، واسه سلامتيش دعا کردم ، واسه عشق پاکمون ، نگامو که بهم مي افتاد 
ميخنديدم (خنده اي بلند تر از هر فريادي ، کر کننده بود)
اتوبوس  که راه افتاد  روح منم از تنم خارج شد ، دنبال اتوبوس رفت 
جسمم اشک ميريخت و روحم خوشحالو شاد همراه جوجه طلايي رفت.....
توي حال خودم بود که دستي شونمو لمس کرد ، وقتي برگشتم ديدم جوجه طلايي هم روحشو اينجا 
پيش من جا گذاشته !
عشق خودمي جوجه طلايي ، نفسمي ، نباشي خفه ميشم.
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم.

(^_^)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 6:42  توسط جوجه طلایی  | 

یک سنت

پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها را هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.

او در مدت زندگیش ، 296 سکه ی 1 سنتی ، 48 سکه ی 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی  ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ کاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

(^_^)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:36  توسط جوجه طلایی  | 

(^_*)

در گذرگاه نسیم سرودی دیگرکونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم

*

نیلوفر و باران در تو بود

خنجر و فریادی در من

فواره و رویا در تو بود

تالاب و سیاهی در من.

 در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بیشه 

من موج را سرودی کردم 

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ

سرسبزتر ز جنگل

من برگ راسرودی کردم

پر تپش تر از دل دریا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات 

من مرگ را سرودی کردم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:11  توسط جوجه طلایی  | 

عشق

اشک رازی است

لبخند رازی است 

عشق رازی است 


(^_^)

اشک ، آن شب ، لبخند عشقم بود!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 14:58  توسط جوجه طلایی  | 

تنها تو !

از این پس ، زندگی من ، تنها به مویی بند است !

باور نداری ؟

تب کن ! 

می خواهم برایت بمیرم .

(^_^)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 1:25  توسط جوجه طلایی  | 

سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن.
پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر.
عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 10:54  توسط جوجه طلایی  | 

خدای مهربونم....

خدای مهربونم

کمکم کن تا از میان هزاران را هی که به تو نمی رسد راهم را بسوی ابدیت پیدا کنم

ای افریننده ام

من در دریایی از نفرت و حسد و زیاده خواهی غرق شده ام

آرامش می خواهم

آرامشی پر از مهر و دوستی و بخشش

کمکم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 20:26  توسط جوجه طلایی  | 

به نام او همان که من را آفرید

ای زیباترین

شادی را به کسانی هدیه می کنم که ان را از من گرفتند

عشقم را بین کسانی تقسیم می کنم که دلم را شکستند

دعایم را نثار کسانی میکنم که نفرینم کردند

محبتم را به کسانی می دهم که بر دلم زخم نهادند

می خواهم بر غم تبرها درخت شوم

می خواهم بر روی پاهایم بایستم تا آسمان شانه هایم را لمس کند

می خواهم بخندم چون که هنوز تو با منی

۱۲

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 20:3  توسط جوجه طلایی  | 

بوسه....

بوسه رقص روح در جشن تن است

بوسه نقب عطر در شبهاى ماست

بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست

بوسه سهم آدم از عصيانگريست

بوسه تنها ارث حوا از پريست

بوسه عاشق را تسلى میدهد

بوسه عارف را تجلى میدهد

وقت بوسيدن بدن رم میكند

جسم ما جان را مجسم میكند

 چون تو قرآن را تلاوت میكنى

بوسه حق را حلاوت میكنى

هوش داراى عطر قرآن در شبت

بر لب الله میمالى لبت

بوسه تشييع تمام واژههاست

بوسه بعد از اختتام واژههاست

هر چقدر از بوسه واگويم كم است

بوسه فرق جانور با آدم است

 بوسه گاهى گريه باران میشود

مثل اندوه بهاران میشود

 بوسه كودك بهار مادر است

بوسه مادر گلى خواب آور است

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب

بوسه يعنی خلسه در اعماق شب

بوسه يعنی مستی از مشروب عشق

بوسه يعنی آتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه يعنی حس طعم خوب عشق

طعم شيرينی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سرفصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه يعنی عشق من , با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است

بوسه را تکرار می بايد نمود

بوسه يعنی عشق و آواز و سرود

بوسه يعنی وصل جانها از دولب

بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 19:58  توسط جوجه طلایی  | 

ديروز فردي كه مانع پيشرفت شما بود درگذشت

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين شركت بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠به سالن اجتماعات کشاند 
رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد… زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان تغییر کنند تغییر نمی کند
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست.
__._,_.___
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 2:29  توسط جوجه طلایی  | 

این متن رو یکی از دوستام امروز میل زده بود، انقدر قشنگ بود که حیفم اومد نذارمش اینجا!!

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.
پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟". پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است.
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه
اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.
اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.
او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.
يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
در مسابقه زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره!!!! 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 2:18  توسط جوجه طلایی  | 

اس ام اس ها 2

اس ام اس های روزهای اول آشنایی (سری اول)

( یادآوری خاطرات برای عشقم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 1:33  توسط جوجه طلایی  | 

اس ام اس ها1

اس ام اس های هفته آخر مرداد ۱۳۹۰

(یادآوری حرف های قشنگ عشقم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 1:13  توسط جوجه طلایی  | 

نميدونم که چی شد يهو شدی عزيزم ..

                   تا به خودم اومدم ديدم برات ميميرم ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:21  توسط جوجه طلایی  | 

کلی حرف تودلمه، که میخوام اینجا برای عشقم  ودوستام  بنویسم.

به دوستام بگم که عاشق باشن و با عشق زندگی کنن.

عشق به خدا! عشق به همنوع! و عشق به ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مطالبی بذارم که از خوندنشون لذت میبریم و رنگ و بوی خاصی دارن. رنگ بوی محبت، عشق، مهربونی، معرفت، خدااااااااااااااااااا!!!.. 

 و همه رو تقدیم میکنم به عشقم که میدونم عاشق واقعیه!!!

عزیزمی! عشقمی! زندگیه منی! خیلی دوستت دارم. عاشقتم. برات میمیرم!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:2  توسط جوجه طلایی